آمار

مدد کاری اجتماعی-مشاوره خانواده واعتیاد

موضوعات اجتماعی-چالش ها

شعر ازعاطفه
نویسنده : محمد مهدی امیری - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

چشم هایم خیره به ساعت

 

لحظه ها را می شمارم

 

چه تند می گذرند عقربه ها

 

از روی خط های نشان

 

تو هنوز نیامدی و من

 

چشم به راهم

 

با هر صدای زنگی از جا می پرم

 

ساعت نزدیک یک است

 

عددی تنها به روی ساعت

 

صدایی می شنوم

 

دستگیره تکان خورد

 

از جا بلند می شوم

 

قامتت را در قاب در می بینم

 

با دل به سوی تو می آیم

 

این صدای چیست؟!

 

زنگ تلفن....!

 

الو.........

 

صدای کسی از آن سوی خط

 

با اضطراب من یکی شد

 

هیچ نفهمیدم

 

هنوز چشم هایم خیره به ساعت

 

لحظه ها را می شمارم

 

امروز هفتمین روز است

 

من هنوز حیران

 

از نبود تو در کنارم

 

تو رفتی

 

به من می گویند

 

دیگر هرگز برنمی گردی 

 

این را وقتی فهمیدم

 

که با لباس سیاه

 

بر روی سنگی سیاه

 

که نام تو بر روی آن حک شده بود

 

اشکهایم ریخت

 


 
comment نظرات ()